من از اندوه چشمای قشنگت
تو رو از پشت این ظلمت شناختم
چه معصومانه تو دستام شکستی
حلالم کن اگه بی وقفه باختم
حلالم کن اگه همدم نبودم
اگه با بغض تو محرم نبودم
حلالم کن اگه تنها و سردم
اگه همپای تو گریه نکردم
غم شبهای بارونی چه سخته
شکستن های پنهونی چه سخته
خیال کردم یکی می شیم به زودی
ولی افسوس تو هم با من نبودی
حلالم کن که به اشک تو سوگند
نمی شد باورم این جور ببازیم
چه ساده پشت سر پل ها ، شکستن
باید انگار بسوزیم و بسازیم
حلالم کن ، حلالم کن که چشمات
منو بد جوری دست گریه داده
نشد هم بغض شب های تو باشم
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم ...
اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...
زندگي به من آموخت درد و رنج چيست ...
ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...
زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...
پس تا هست زندگي بايد کرد ...
تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد
تا دوستي هست ... دوست بايد داشت
تا دل هست ... بايد باخت
تا اشک هست ... بايد ر يخت
تا لب هست ... بوسه بايد زد
تا بوسه هست ... بايد زد
تا معشوق هست ... عاشق بايد بود
تا شب هست ... بيدار بايد بود
تا هستي ... بايد بود ...